صدا ز كالبد تن به در كشيد مرا
صدا به شکل كسي شد ، به بر كشيد مرا!
صدا شد اسب ستم ، روح من کشانده پي اش
به خاك بست ؛ به كوه و كمر كشيد مرا !
بگو كه بود كه نقاشي مرا مي كرد
كه با دو ديده همواره تر ؛ كشيد مرا ؟!
چه وهم داشت كه از ابتداي خلقت من
غريب و كج قلق و در به در كشيد مرا ؟!
دو نيمه كرد مرا ، پس تو را كشيد از من
پس از كنار تو اين سوي تر كشيد مرا !
میان ما دری از مرگ کرد نقاشی
به میخ کوفته در؛ پشت در کشید مرا !
خوشش نيامد ! اين نقش را به هم زد و بعد
دگر كشيد تو را و دگر كشيد مرا !
من و تو را دو پرنده كشيد در دو قفس !
خوشش نيامد ! بي بال و پر كشيد مرا !
رها شديم؛ تو ماهي شدي و من سنگي
نظاره تو به خون جگر كشيد مرا !
خوشش نيامد ، اين بار از تو دشتي ساخت
به خاطر تو نسيم سحر كشيد مرا !
خوشش نيامد؛ خط خط خط زد اينها را !
يك استكان چاي ، از خير و شر كشيد مرا !
تو را شكر كرد و در رگان من حل كرد
سپس به سمت لبش برد و … سر كشيد مرا !!!
>>>> تمام دنیا با یک فنجان چای تفسیر می شود.
>>>>سید رضا محمدی/ شاعر جوان اهل افغانستان
زمانیکه خاطره هایت
از امیدهایت قوی تر شدند،
پیر شدنت شروع میشود.
>>> "دلتنگی" فقط یک اسم مستعار است برای تمام حس هایی که اسمشان را نمی دانیم.